به نام او که خودت میدانی
آسمان........بیکران.........پرواز........باران
من هیچ گاه نفهمیدم انتهای امتداد پرواز پرراز پرنده ی سپیدی را که دل آسمان آبی بیکران رامی شکافد, کجاست؟!.......
 درآن لحظه ای که باران زلال اشک ازابر چشمان"محسنت"بردشت گونه هایش می بارید و او تنها دستانش را برای خداحافظی به سمتت دراز کرده بود و با تمام وجودش خاطراتش رابه دل خاک می سپرد ....... آخراو چه می توانست بکند؟!.........ما چه می توانستیم بکنیم؟!.......وقتی که پرواز نصیب تو شد و ماندن همچنان سهم دیرینه ی ما.....,آن گاه که ما اسیر قفس دنیا بودیم  و دستان خسته مان را که در میله های زندان نفسمان گره کرده بودیم, به نشانه ی خداحافظی برایت تکان دادیم و نگاهمان را به عروجت دوختیم.
استاد !فرصت دیدارمان آنقدر کوتاه بود که تنها در لحظه ی خداحافظی ات شناختمت ,خداحافظی ای  که به اندازه ی یک سلام آشنایی  در خاطرم ثبت می شود وچه زیباست آن هنگام که نقطه ی تلاقی مان لحظه ی جدایی مان باشد......!!!.

دیر یا زودش رانمیدانم امامیدانم که مظلومانه رفتی ....
نمی دانم از خدا چه خواسته بودی, شاید تو هم به مولایت اقتدا کردی .
 امسال محرم ما,محرم "محسنت" و محرم همه ی آنهایی که تو را دیده بودند رنگ و بویی دیگر داشت. آخر امسال تو....تویی که به راستی یگانه شهریار شهر یاران بودی در مظلومیتی غریب ازمیان ماپر کشیدی و همه ی ما را در سکوتی سنگین فروبردی.
استاد! تو همان بودی که همیشه می گفتی میشود الفبای زندگی را جور دیگری نوشت ,عاشقانه تر از پیش.... وحال خود چه  عاشقانه به آسمان سفر کردی و الفبای نیمه تمام عاشقی ات را به دست ما سپردی و من چه حقیرم که بخواهم الفبای عشقت را ادامه دهم, اما فراموش نکرده ام که خودت گفتی :((عشق نردبانی است برای کسی که میخواهد اوج بگیرد,  پس پله پله پیش آی. )) ومن امروزراسخ تر از همیشه پای برپله ی نردبان عشق میگذارم تاراه سبزت را ادامه دهم والفبای
عشقت رابه پایان ببرم تا شاید این ,سرآغاز داستان پروازی دیگرباشد........!!!
مردانه مرده است ..مردانه زنده باد.

...یاد استاد گرانقدرم شهید مجید شهریاری گرامی...